رها نمي‌کند ايام در کنار منش

شاعر : سعدي

که داد خود بستانم به بوسه از دهنشرها نمي‌کند ايام در کنار منش
بدان همي‌کند و درکشم به خويشتنشهمان کمند بگيرم که صيد خاطر خلق
که مبلغي دل خلقست زير هر شکنشوليک دست نيارم زدن در آن سر زلف
بريده‌اند لطافت چو جامه بر بدنشغلام قامت آن لعبتم که بر قد او
برفت رونق نسرين باغ و نسترنشز رنگ و بوي تو اي سروقد سيم اندام
که پايمال کني ارغوان و ياسمنشيکي به حکم نظر پاي در گلستان نه
که برکند دل مرد مسافر از وطنشخوشا تفرج نوروز خاصه در شيراز
صبا به شهر درآورد بوي پيرهنشعزيز مصر چمن شد جمال يوسف گل
بگريد ابر و بخندد شکوفه بر چمنششگفت نيست گر از غيرت تو بر گلزار
عجب نباشد اگر نعره آيد از کفنشدر اين روش که تويي گر به مرده برگذري
که بر جمال تو فتنه‌ست و خلق بر سخنشنماند فتنه در ايام شاه جز سعدي